تاریخ:دوشنبه 5 دی 1390-05:24 ب.ظ
این شعر رو خودم سرودم امیدوارم باب طبع عزیزام باشه........................
این شعر رو تقدیم می کنم به شیوای عزیزم... کسی که منو تو زندگی یاریم کرد. کسی که همه من بود و من رو به من شناسوند...........
دوستش دارم تا ابد.......................شاعر:SAEED NY......................
دوستان من دوست دارم نظرات شمارو بدونم چون خیلی بهم کمک می کنه فقط با واقعیت نه با احساس.......
عاشقی چیزی شبیه هدیه نیست عاشقی رقص گل و پروانه نیست
خودمونیما...
تاریخ:شنبه 3 دی 1390-05:02 ب.ظ
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

و اما...
تاریخ:شنبه 3 دی 1390-04:59 ب.ظ
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
وای بر من...
تاریخ:شنبه 3 دی 1390-04:54 ب.ظ

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …
داره جالب می شه...
تاریخ:شنبه 3 دی 1390-04:45 ب.ظ
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
خدای من...
تاریخ:جمعه 2 دی 1390-06:50 ب.ظ

بعضیها معتقدند انسان بدون عشق نمیتواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس میكند یك چیز كم دارند. نقطه عطف عشق در جامعه ما ازدواج است. روز به روز از تعداد ازدواجهای اجباری كاسته شده و دختر و پسر خودشان تصمیم به ازدواج با هم میگیرند. در این چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین یكی از عاملهای مهم و تعیینكننده در این تصمیم است. پس میتوان به این نتیجه رسید كه تقریبا تمام ازدواجهای امروزی با عشق آغاز میشوند. اما آنچه ما میخواهیم بررسی كنیم سرنوشت این عشق است كه به كجا كشیده خواهد شد و چه بلایی سر آن میآید و در میان زندگی زنــــــــاشویی بعد از ازدواج چه نشانههایی از آن باقی میماند.
برای آن كه بتوانیم به كسی محبت كنیم اول از همه باید دیدگاه طرف مقابل را درباره محبت كردن بدانیم ، این كار را باید قبل از ازدواج انجام دهیم تا ببینیم آیا كسی كه میخواهیم به عنوان همسر انتخاب كنیم با روحیات ما همخوانی دارد یا خیر.
واقعا مفیده...
تاریخ:جمعه 2 دی 1390-06:46 ب.ظ

از ساعت متنفرم !
این اختراع غریب بشر که مدام ،
جای خالی حضورت را به رخ دلتنگی یادم می کشد!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بیا تو...
تاریخ:جمعه 2 دی 1390-06:43 ب.ظ

میدونی مترسک به کلاغ چی گفت ؟ گفت هرچی میخوای نوکم بزن ، ولی تنهام نزار . . .
.
.
.
بیا تو...
تاریخ:جمعه 2 دی 1390-06:39 ب.ظ

دلم خوش بود که یارم با وفا بود / کمی از زندگیش از آن ما بود
ولی افسوس که فکر ما غلط بود / که زنگ تفریحش احساس ما بود . . .
.
.
.
بیا تو...
تاریخ:جمعه 2 دی 1390-06:36 ب.ظ

زیباترین شب زمین ، شب پر از نگاه تو ، دعای من برای تو ، خدای من پناه تو.
________________________________________________________________
امشب به رسم عاشقی یادی ز یاران میکنم
در غربتی تاریک و سرد ، از غم حکایت میکنم
امشب وجودم خسته است ، از سردی دلهای سرد
آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای درد؟
________________________________________________________________
بیا تو...
تاریخ:جمعه 2 دی 1390-06:16 ب.ظ

پرواز کن آنگونه که میخواهی وگرنه
پروازت میدهند آنگونه که میخواهند . . .
________________________________________________________________
اتم را شکافته ایم اما … از درون خویش بی خبریم !
________________________________________________________________
بیا تو...